یه شب پر استرس
عزیز دلم نمیدونم چرا دیشب و شب قبلش تو خواب خون دماغ شدی ![]()
شب قبل کمی از دماغت خون اومد بعد اینکه پاکش کردیم دوباره خوابیدی
اما دیشب خیلی از دماغت خون اومد قبل ساعت 3 نصفه شب با گریه بیدار شدی تا ساعت 4 یه سره گریه کردی هر کاری کردیم آروم نمیشدی و نمیگفتی کجات درد میکنه ![]()
یه بارم بابایی داشت حاضر میشد که ببریمت بیمارستان من گفتم الان ببریمت فایده ای نداره چون دکتر درست و حسابی تو بیمارستان نیست قبلا سر موضوع عفونت چشمت خاطره بدی از این موقع بیمارستان رفتن داشتیم فقط اذیتت کردن و گفتن فعلا دکتر نیست ![]()
دیگه داشتیم دیوونه میشدیم و نمیدونستیم چیکارت کنیم ![]()
مامان جون و دایی سعیدم اینجا بودن از بس جیغ زدی و گریه کردی که گفتم الان همسایه ها میان در خونه بپرسن چی شده
بابایی بهت قول داد اگه گریه نکنی برات فرداش یعنی امروز دوچرخه میخره
صبح بعد اینکه صبحونه خوردیم رفتیم دکتر تا ساعت 12:30 منتظر شدیم تا نوبتت شد ![]()
دکتر بعد اینکه معاینه ات کرد گفت مخاط بینیت خشکه وقتی محکم دست میکشی باعث میشه خون بیاد برات کمی دارو نوشت و یه آزمایشم برای اینکه خیالمون راحت بشه در اولین فرصت میریم آزمایشتو انجام میدیم
بعد اینکه از دکتر کارمون تموم شد رفتیم و برات با انتخاب خودت دوچرخه گرفتیم ![]()
بابایی خیلی دوست داره حاضر هر کاری بکنه تا تو ناراحت نباشی
منم که بدون تو میخوام زنده نباشم دیشب بعد اینکه آروم شدی و خوابیدی من همش نگاهت میکردم و گریه میکردم ![]()
الهی هر اتفاق بدی که سر راهته برای من بیاد ![]()
عکس تو و دوچرخه ات در ادامه مطلب



(دوچرخه ات رو در تاریخ 4 اردیبهشت 93 خریدی)
مبارکت باشه پسر گلم



یه شب پر استرس 
